یه روز بعد از ظهر که به خونه میرسم کیفم یه گوشه ای پرت می کنم و با صدای بلند که تمام خونه بشنوه می گم: مامان! بابا!من دارم میرم.
-کجا؟
-دنبال رویاهام
بعد با پای پیاده راه می افتم. راه می افتم تا کابوس شبهای سرنوشتی بشم که هرروزو هر ساعت وسوسه موندنو تو گوشم زمزمه می کنه. بیست سال بعد جسدمو ، با سینه ای که پر از گلوله است تو یه جنگل تاریک پیدا می کنند.اونموقع اروم تو گوش سرنوشت زمزمه می کنم که تو هیچ مردی رو نمی تونی نگه داری. اونا اومدن که برن
