سودای بتان
| روزگاریست که سودای بتان دین من است | غم این کار نشاط دل غمگین من است | |
| دیدن روی تو را دیده جان بین باید | وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است | |
| یار من باش که زیب فلک و زینت دهر | از مه روی تو و اشک چو پروین من است | |
| تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد | خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است | |
| دولت فقر خدایا به من ارزانی دار | کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است | |
| واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش | زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است | |
| یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست | که مغیلان طریقش گل و نسرین من است | |
| حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان | که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است |
————————————————————————————–
امروز که به وبلاگ سر زدم واقعا شرمنده شدم، وبلاگ داد می زد که آقا اگر اینکاره نیستی یا وقتشو نداری خوب جمع کن بساطو!از شانس بد ما هم که حرف حساب جواب نداره ، چه عرض کنم ! امشب هم زحمت اپ کردن وبلاگ با خواجه حافظ شیرازی بود ، تا در مغازه علی الحساب باز باشه و کرکرها بالا!تا ببینیم فردا روزیمون از کجا می رسه و چراغ بعدی رو کدوم پهلوون روشن می کنه ، خدایا بزرگیتو شکر!

خوبه باز صدای این بدبخت رو می شنوی!
اما رو که نیست، کو گوش شنوا!