بهونه
دلم همیشه براش تنگ میشه. بد جورم تنگ میشه. هر روز و هر شب، اما هیچ وقت روم نشد بهش بگم. همیشه دنباله یه بهونه می گردم تا کنارش بشینم. همیشه دنباله یه بهونه میگردم تا دلتنگیمو از نگاهش قایم کنم.میترسم اگه بفهمه اونم دیگه کنارم نشینه.بعضی روزها به بهونه تماشای بارون،غروبها به بهونه تماشای سرخ ناز آفتاب، شبها هم به بهونه چشمک زدن ستاره ها و زل زدن به تراوش نور مهتاب.همه این ها رو تو چشهای اون می بینم.آروم میرم کنارش می شینم و دوتایی زل میزنیم به دور دست اما همه اینها برا من بهونه است که به اون زل بزنم. به اون ساده بی رنگ، به اون زلال ساده که دلش از شیشه است، یه اونی که هر روز نور و گزمای آفتابو به زندگیم میاره. خیلی وقتها دعا می کنم که همه روزها بارونی باشه تا همیشه بهونه با اون بودنو داشته باشم.
دلم بدجوری تنگ میشه برای پنجره اتاقم.
